تبليغاتX
سیزدهمین انقلاب

انا الحق !

شنبه بیست و پنجم آبان 1387

 

 

سرشار از درد فریــــــاد برکشیدم خدایـــــا پروردگار رب ای وجودی که هرآنکس با هر زبانی تو را می خــواند

                    چـــــــــــــــــــــــــــــــرا؟        

چرا خلق کردی انسان را برای اثبات کدامین قانون کدام صفتت قادر بودنت که این بازی از آغاز با نام تو پایان

 میگرفت پس چرا؟؟!!

 آنگاه پاسخ داد نه تو را نیافریدم مگر برای فهمیدن ِ؛ حقیقت ؛و من حقیقتم و این چیزی است که زمانی معنا می

 یابد که دانسته شود و اگر انسان نمیتوانست موجود دیگری میافریدم که بشناسد مرا پس به دنبال من بیا که

 مشتاق ومنتظر به راه توام... که قسمتی از وجودم درون تو به ودیعه است

 

در پایان کدام راه به تو میرسم ؟ سکوت ، سکوت

 پس خواستم پیرامونم را بشناسم که کدامین وادیست که مرا به تو میرساند و حقیقت را می فهماندم

 شروع کردم و یافتم اما نه چیزی را که مطلوب بود هرانچه بود حقیقت بود اما اهرمنی

 زمین را با خون بشرآب می دادند به امید ثمری گندم سان برای نان

 دیگر نژاد بشر را به حکم خود به نام خداوند سر بریدند برای حفظ برتری خود

 زندگی را در مرداب میگذراندند ...

 

هر جنایتی را دیدم که به سبب عمومیتش وقاحتش را از دست داده بود

بندگانی را که تو خود به یک گونه آفریده بودی با رنگ سبز و سیاه و سفید رتبه دادند و من جدا از بندگان تو و

تنها لطفشان این بود که اگر من با آنها باشم باشد که خداوند بر من رحمت آورد

من خود را آزاد دیدم آنگاه که در پاسخم سکوت کردی و آنها مرا به اسارت می خواستند...

باز تهی از همه به کوه گریختم خداوندا این بار به چه نام بخوانمت توانم  نیست بی اختیار به عنوان شکوه خود

 را فریاد زدم

 

پژواک صدایم بازگشت مرا به خود آورد

 

                                                            انا الحق !

 

 

 

 

نوشته شده توسط صبا ، در شبی سرد !

 

 

 

 

الف بابا می داند

جمعه یکم شهریور 1387

 

 

وقتی از خواب بیدار شدم ، تقریبا" نه و نیم صبح بود . آن روز نسبت به روزهای قبل دیر تر بیدار شدم . مانند اکثر هموطنان صبحانه ای

فاقد کالری ، پروتئین ، ویتامین و ... صرف کردم .

به قصد انجام ایده ای که از روزها پیش در سر داشتم ، راهی خیابان های شهر شدم . ایده از این قرار بود که یک روز در به صورت پیاده

در سطح شهر پرسه بزنم . به رغم ایده ی مذکور قسمتی از راه ( کدام راه ) را با تاکسی گذراندم .

علاوه بر راننده دو نفر عقب تاکسی نشسته بودند که هر دو خانم هایی میان سال بودند .

رادیو از سردی هوا و نیاز به صرفه جویی هم وطنان حکایت می کرد . در همان حال راننده گفت :

نمی دونم پول نفت کجا میره که نه می تونن پتروشیمی بسازن و نه لا اقل گاز بخرن ! .

آخه این چه مملکتیه ؟! + بووووق ... .

از یک تصادف جان سالم به در بردیم . زن 1 : ببینید ، همین عصبانیت ! اعصاب هیش کی آروم نیس ، همه یه سر دارن و هزار سودا !

سرما هم که شده غوز بالا غوز ! . زن 2 : خواهر باید دل آدم گرم باشه ! راننده : دل خوش سیری چند ؟! . زن 1 : سیری پنج هزار و اندی

به قیمت گوشت ! . ( بحث بالا گرفته بود و من ساکت و خونسرد گوش می دادم . ) . زن 2 : بابا جان فکر نون باشید که خربزه آبه .

راننده : خواهرم خربزه هم گیر نمیاد ! .

- سپاس ، همین جا پیاده میشم ، چقدر میشه ؟!. -- چهارصد تومن ! . - تا چند روز پیش نصف این بود ! .

- تورمه ، سرما شدیده ، هزینه ها بالا رفته ! . - بفرمایید ، موفق باشید !

در حال عبور از کوچه ای بودم که ناگهان متوجه هیاهویی شدم . نزدیک تر رفتم ، خیل جمعیت آنجا حلقه زده بود . از خانمی پرسیدم :

اتفاقی افتاده ؟! . - خودکشی کرده ! . - چرا ؟! - از فشار زندگی ، شاید اکس مصرف می کرده ، بعضیا می گن کتابای صادق هدایت می خونده !

- هدایت کی هست حالا ؟! . - می گن اون طرف آب نشسته برا ملت آیه ی یأس می خونه ! . - سپاس .

تلفن همراهم به صدا در آمد ( رییینگ : آهنگ 1900 = ناشناس ) . بله ؟! . - ببخشید از شرکت تبرک تماس می گیرم ، شما یک دستگاه خوردوی ویتارا برنده شدید . جهت تحویل تا چهار روز دیگه برای دریافت جایزه اینجا تشریف بیارید . هههههههه جدی نگیر آقا جان شوخی کردم .

 روبروی دکه ای ایستادم ، در حال نگاه کردن روزنامه ها بودم که جمله ای روی جلد یک مجله به این مضمون مرا متوجه خود کرد :

طلای سیاه ایرانی ها : نفت ، طلای بی رنگ ژاپنی ها : وقت ( کلیشه ) . به یاد شرکت تبرک افتادم !

ظهر فرا رسیده بود ، احساس گرسنگی کردم . تصمیم گرفتم به یک کافی شاپ ( سفره خانه ی امروزی ) بروم . به کافی شاپی به اسم

" dream " رفتم .

چند نفر در حال صرف غذا بودند . چند زوج امروزی ( زوج و زوجه ) هم با هم گپ می زدند .

گارسون : چیزی میل دارین ؟! . - شلغم ، آخ نه ، سیب زمینی . مغز آدمک ، نه نه ، فیلادلفیا ! .

- دسر ؟! . - نه ممنون !

در حال خوردن غذا بودم که دوره گردی نظرم را جلب کرد . غذا را رها کردم و به سمت وی رفتم .

- درود . - با تکانش سر جواب سلام داد ( واجب ) . - می تونم چند تا سوال بپرسم ( قسمتی از ایده ی مذکور ) . - تایید می کند .

- عشق یعنی چی ؟! - سرش رو تکان می ده . - فقر یعنی چی ؟! . - دست پینه بسته ش رو نشونم میده .

- دینی یا سلطنت ؟!

- روی کاغذی می نویسه : گربه واسه رضای خدا موش نمی گیره ! . - عالم همه چیزدان ؟! .

- با نیگاش مردم رو نشون میده !

راه خود را گرفته و کم کم از هم دور شدیم . از ساعت سیزده و پانزده دقیقه به مدت دو ساعت مشغول به نوشتن همین اتفاقات شدم .

به اطراف نگاه می کردم و آهنگ های غربی گوش می دادم . عشاق امروزی هر از چند گاهی به چشم می آمدند در حالیکه

لب و اندام هم را لمس می کردند و سریعا" عبور می کردند .

- وقتی که عشق تمام می شود ، سکس آغاز می شود - . جمله ای بود که مدام در ذهنم غوطه ور بود .

وارد خیابان دیگری شدم . جمعیت با گذر زمان ، بیشتر آمد و شد می کرد. در هر قسمت از بازار ، صداهای وابسته به شغل اشخاص شنیده می شد ( آرام ) ؛

شبی ده تومن ، خوشگل و جوون ، در خدمت باشیم ؟! . - فال بگیرم ، فال حافظ ؟! .

- خودت رو وزن نمی کنی ، آقا ؟!

- کمک کنید ، تو رو به امام حسین ! - بله بله ، مرسولات به محض تحویل ، به انبار میرن ، آره دویست تومن ( میلیون ) واریز شده و ...

صدای نوازنده ی خیابانی ناخود آگاه نظرم را جلب کرد . کنارش ایستادم ، گفتم : موسیو ، یه آهنگ مغموم بزن .

شروع به نواختن قطعه ی مدایح ویران کرد . در حالی که ایستاده بودم ، از سرما می لرزیدم ولی گرما و مغز آهنگ باعث شده بود

سرما و گرما در تعادل محض باشند .

مقداری پول دادم ( تعریف از کردار نیک ) و به مسیر ادامه دادم . هر آینه رونمایی سطحی از حوادثی دردناک به گوش می رسید که گوش و دل امثال من یارای تفکر و تعمق در مورد آن ها را ندارد .

کم کم غروب می شد و باید به منزل بازمی گشتم . در حالیکه باز می گشتم به جمله ی " گربه برای رضای خدا موش نمی گیرد " فکر می کردم . از نمای آن برمی آمد که در همه حال و در همه ی حالات صادق باشد .

تصمیم گرفتم برای آزمون آن ، وقتی سوار تاکسی شدم به راننده بگویم پول ندارم .

 این کار را قبل از اینکه به انجام برسانم ، راننده گقت :

واس خاطر مولا حسین ، شما رو هم سوار کردم و الی نمی خواستم مسافر سوار کنم . پول نیاز نیست .

 - حسینستان چه تنهاست !

راننده نیم نگاهی به من و کتاب هایی که در دست داشتم انداخت . از تاکسی پیاده شدم ، در حالیکه به نسبیت آن جمله هم واقف شدم .

بدون اینکه دیگر به چیزی فکر کنم ، مادامیکه آهنگی غربی گوش می دادم به خانه بازگشتم . کلید نداشتم ، زنگ زدم و مادر که سرخی صورتم را از " آی فون تصویری " می دید ( مهر بی ریا ) سریعا" در را باز کرد . وقتی وارد شدم ، مادر گفت : توی این سرما و جامعه ی نا امن

بهتره تا این موقع ، بی جهت آدم بیرون نمونه ! .

و حال در مجاورت سومین بخاری روشن منزل ، این نوشته را به پایان می رسانم .

پ . ن : گفتا زکه نالیم ،

پ . ن 2 : live is life ( آهنگی غربی به همین نام )

پ . ن 3 : عصر ما عصری ست که ... ( شاملو )

+ شاید نا مربوط !

 

نوشته شده توسط آزاد عندلیبی در هیجدهم بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی .

 

جمعه یکم شهریور 1387

بهانه

 

از باغ مي‌برند چراغاني‌ات كنند
تا كاج جشنهاي زمستاني‌ات كنند


پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»
تنها به اين بهانه كه باراني‌ات كنند


يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي‌برند كه زنداني‌ات كنند

اي گل گمان مكن به شب جشن مي‌روي
شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه‌اي است كه قرباني‌ات كنند

 


آفرینش

 

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند "هست"

هرکس را نه بدان گونه که "هست" احساسش می کنند

بلکه بدان گونه که احساسش می کنند "هست"                                                                  

                                                              و خدا کسی که احساسش کند نداشت.

خدا عظیم بود و زیبا و پراقتدارو مغرور

                                                               اما کسی  نداشت.

خدا آفریدگار بود پس چگونه میتوانست نیافریند...؟                                                                        

پس کوه ها برخاستند و دریاها آغوش گشودند وصاعقه ها در گرفت.

و باران ها و باران ها و باران ها.        

                                                 " درآغاز هیچ نبود.کلمه بود و آن کلمه خدا بود"

و خدا بود و جز خدا هیچ نبود               

خدا بود و با او عدم بود                                          و عدم گوش نداشت.

حرف هایی هست برای گفتن كه اگر گوشي نبود..نمي گوئيم.

وحرف هايي هست براي نگفتن    

حرف هايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند

و سرمايه هاي هر كس به اندازه ي حرف هايي ست كه براي نگفتن دارد.

و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت.

وخدا بود و عدم                   

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟!!

هر كس گمشده اي دارد                                        و خدا گمشده اي داشت

                                                                      پس انسان را آفريد...

 

 


 

پادشاه

 

 

 

از شوکت فرمانرواییها سرم خالی ست

من پادشاه کشتگانم.کشورم خالی ست

چابک سواری نامه ای خونین به دستم داد

با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی ست

خون گریه های امپراطوری پشیمانم

در آستین ترس" جای خنجرم خالی ست

مکر ولیعهدا ن و نیرنگ وزیران کو؟

تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی ست؟

ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم

آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی ست

فرمانروایی خانه بر دوشم...محبت کن

ای مرگ! تابوتی که با خود می برم خالی ست

 

 

 

 

- نوشته و گرد آوری شده توسط پگاه ُ نویسنده ی تازه ی تارنگار انقلاب سیزدهم .

 

 

حدیث امروز با نثر دیروز

جمعه یکم شهریور 1387

 

جماعت خسته تر از تنبلی بیعار گونه ی مشتی تن پرور بی خاصیت ؛ ترسو هاي مانده در پشت مرزهای اضطراب ؛ از پس انفجاری نا بهنجار که تیر سقف خانه را نشانه رفته بود ؛ و بن باستانی هر ستون را تکان میداد ؛ در آرزوی خانه ای نو؛ نشسته در دل دشت سبز رویش ؛ با قامتی از شکل هم جنس در پهنای جهان رو به تکامل ؛ که آرزویشان بود و می شد که باشد ؛ واما نشد ؛ که در کشاکش عصر کور نیرنگ و ریا ابر سیاه اختناق بر بام خانه فرو بنشست و توسن آرزو بمرد ؛ وخانه ترک خورده سقف و در هم شکسته هر ستون ؛ همچنان در محاق پلشتی باز بماند ؛ وجماعت به جای رشد اعتراض رشیدی و مردانگی برای رسیدن به آزادگی ؛ شدند مردانی از جنس تسلیم ؛ از آن گونه مردمان که سر به پای شرف نمی نهند ؛ ودر کیسه های خالی غرورشان ؛ عزت زندگی حتی در چار چوب یک خیال در تصور هم نیست ؛ واماندگان عرصه ی زور و تزویر ابلهانی که پا بر گرده ی ایمانشان نهاده اند و خویش در یوزه وار خود را بالا کشیده اند تا این جماعت تسلیم ؛ هروز خود را پیش فروش کنند ودر تنگنای تلخ روز مرگی ؛ به صبح نیاندیشند ودر انتظار طلوع روشن یک زندگی لباس شب به تیغ شفاف یک شعور زهم ندرانند ؛

این جماعت مانده در حسرت یک روز نو؛ تا لباس شرافت انسانی به تن کنند و به مهمانی پر اکسیژن زیستن انسانی خویش روند ودر دیار اکنون خود ؛ به نام خوانده شوند و نفر لقب گیرند و نه راس !!! کال ترین سیب عمر به یغما رفته ی خویش را ارث می نهند تا وارثان خالی از اصل ؛ پر شوند با واگویه های ژاژگونه ی گدایان دیروز و حاکمان امروز که بر راهوار ترین اسب سرکش استبداد قوام گرفته از آیین این مردمان سوارند و می تازند بی خبر از ویل سوزان قوانین الهی که روزی به زیرشان خواهد کشید و به قعر چاه وعده داده شده فرو خواهد افکندشان .

آری مانده اند این قوم خوار شده با تسبیح ایمان خویش ؛ بی خبر از ریسه های فروزان ترین چلچراغ ها که آسمان آنسوی این قطعه ی بلادیده را روشن کرده اند و درخشان ترین لحظه های ناب زیستن انسانی را منور تر نموده اند و میروند تا بلندترین قله های شعور و شرف را با تن پوشی ار آزادگی ؛ به فتح همیشه ی خود ووارثان خود در بیاورند.

هر روز خورشیدی نو؛ در دیارشان طلوع می کند وبا نگاه پر از تحسین به گذشته ی پر افتخار خویش که از دره های هولناک قرون وسطی بگذشته اند و بگسسته اند هرچه بند و زنجیر واماندگی را ودریدند پرده ی سیاه هر آیین ظلمانی را وسر کش تر از شدید ترین طوفان ها سر پیچیدند از اطاعت دین فروشان کور باطن و هیولا گونه ای که سال ها به زنجیر سیاه بردگی ذلت بارکشانده بودندشان ؛ تا انسان رنگ خویش باز یابد وبه آهنگ خویش پا در میدان شورانگیز هستی گذاردو بچرخد و بچرخاند جهان رو به روشنی امروز را و پا گذارد در فردایی پر از یگانگی و برابری در زیستن و نفس کشیدن و حرمت افزون نمودن .

واما این خانه واین جماعت خسته ی نفس بشکسته ی خالی از ذره ای غرور؛ هنوز از پس حرافان شلخته ی نشسته بر منبر جهالت تاریخی یک ملت برنیامده اند ودر تلاش تغییر وضع اسفبار؛ به تکاپو نیفتاده اند که مباد آتشی دیگر این خانه ی سیاه را سیاه تر کند ؛ غافل از روشنایی آتشی دیگر؛ و گرمایی دیگر؛ و شور و شیدایی انقلابی دیگر .

و اسفبار تر؛ اینکه نیم نگاهی هم به تاریخ گذشته ی عمر خود نمی افکنند تا ببینند آن جماعت بیدار دل و شجاع و سر شار از شعوری را که بار گرانشان را دلاورانه بر دوش گرفتند و با همه ی امکان بهره وری از خوان گسترده ی حاکمان ظالم راه رستگاری همه ی جماعت این خاک را فریاد کشان با گوشت و پوست زهم دریده و استخوان های شکسته از جور هفت خوان دردناک رسیدن به آرزوهای آزاد یک ملت را در نوردیده اند و هفتاد هزار جهنم ضحاک وار ساخته ی دست ارتجاع از گور قرون برخاسته راطی کرده و می کنند هنوز؛ وتنها سایه های لرزان از پس سنگر های خود ساخته ی.ترس و دلهره ؛ دورادور؛ دستی تکان می دهند ؛ بی آنکه حتی شهامت نیم نگاهی به آنان داشته باشند .

وبدین سان است که شب ؛ طولانی تر؛ و سیاهی غلیظ تر؛ و جنایت ؛ وقیح تر چنگ و دندان نشان می دهد ودر هرمسندی از تخت رهبری تا کرسی قضاوت ؛ به قلدری فرمان می رانند وبه استهزا به کل جماعت می نگرند وخود حقیر و پست و خالی از هر چیز خودرا خدایان ناب این خانه ی خراب می دانند ؛ چرا که جماعت از شعور غافل هرروز قبله ی نمازشان را به سوی آنان انتخاب می کنند و اطوار زندگی شان را به دلخواه و به فرمان آنان تنظیم می کنند تا نواله ای از روی کبر و غرور؛ صدقه سر عمامه پیچ تازی وارشان ؛ بر کف دست لرزان شان بیافکنند .

آبرو فروختن و خویشتن را به قعر حیوانی ترین درجات فرو افکندن تا حق مسلم خویش را گدایی کنند . حق زیستن در خانه ی پربار پدری را؛ حق انسان بودن به حیوانی گراییده ی خودرا ؛ حق ایرانی گری و ….

 

نوشته شده توسط فرشاد . م ، ارسال : ساعت ۱۳ ، ۱۳ بهمن ۱۳۸۶ .

 

جمعه یکم شهریور 1387

 

وقتی که زور و حیله لباس تقوا می پوشد بزرگترین فاجعه ی تاریخ و بزرگترین قدرت مسلط بر تاریخ پدید آمده است .آری اینک سرنوشت من نوعی با این فاجعه یکی شده است.سیاست , این غده چرکین این بار با لباس مذهب آراسته شده است. نه اینکه سیاست محتوا و ذاتش تغییر پیدا کرده باشد و رنگی از اصول مذهب گرفته باشد نه در این فرآیند ادبی چیزی که کاهش یافت مذهب بود.

مرد سیاست عبا به تن کرد - مذهب - تنها دارایی که هر فرد به یگانگی آن برای خویشتن خود ایمان راسخ داشت با مراجع تقلید تقسیم شد تا جایی که در انسان این موجود که دارای برترین ویژگی ها " تفکر و انتخاب" بود شعور و اراده وقضاوت خوب وبد وحق و باطل تعطیل شد واصل او را هر عیب که سلطان بپسندد هنر است تشکیل داد تا اینجا که

                             

   اگر او روز را گوید شب است      این بباید گفت اینک ماه و پروین!

 

معنای کلمات تغییر کرد فقر= قناعت/ جهاد با خصم = جهاد با نفس و... اما کفر!!!

در جهان سومی که من نوعی زندگی میکنم تغییر در هر چیز و هر شکلی حتی لباس و آرایش را کفر میشمارند و قدیمی بودن را با مذهبی بودن یکی میگیرند در راس آن سیاستمدار مذهبی که خود مبلغ و تبلیغاتچی کفر است و تنها کارایی آن  این است "توجیه وضع موجود " ومن این جوان گستاخ لامذهب یک زن اسیر محبوب قرون وسطی واسیر آزاد قرون جدید در سخنان محمد(ص) رهبر دینی که اینان سنگش را به سینه می زنند بوی دیگری به مشامم میرسد

کسی که نان ندارد و گرسنه است باید با شمشیر برهنه بر همه بشورد زیرا همه مسئول گرسنگی اویند.

معاد از ان جامعه ای است که معاش دارد.

کسی که زندگی مادی ندارد زندگی اخروی هم ندارد.

این نظر محمد و دین اوست درباره ی فقری که سیاست روحانیت امروز به جای قناعت به مردم تحمیل میکنند و برعکس کفر را توجیه وضع موجود می داند همان که با سیاست بنام دین مردم را بباوراند وضعی که خود و جامعه تان دارید وضعی است که شما میباید داشته باشید و هرچه شما بیشتر در منجلاب فرو روید به وعده ی پروردگارتان نزدیک تر شده اید و زمینه را برای گام نهادن منجی بشریت بر زمین فراهم کرده اید واین تشویق ها همچنان پا برجاست ومن نمیفهم مگر این منجی فقط برای من و مردمان سرزمین من می آید و بلاد همسایه که بدون منجی همه چیز را از آن خود کرده اند وشاید خدا را... انسان نیستند.

چنان به معروف امر کرده اند و از منکر نهی که فقط منکرش هست. و مردم من تنها صحبت خوبیها و زیبایی های آن دوران را وام گرفته اند و دارند بهایش را باهمه چیز می پردازند بی آنکه "بفهمند " و فهمیدن هم تنها چیزیست که موجب خوف آن ها می شود.

 

 

 

نوشته شده توسط صبا در بیست و هشتم اسفند سال هشتاد و شش هجری خورشیدی !